عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
420
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )
بو يزيد روزگارى بر آمد كه ذكر زبان كمتر كردى ، چون او را از آن پرسيدند . گفت - عجب دارم ازين ياد زبان ، عجبتر ازين كو بيگانه است ، بيگانه چكند در ميان ، كه ياد اوست خود در ميان جان . در قصهء عشق تو بسى مشكلهاست * من با تو بهم ميان ما منزلهاست عجبت لمن يقول - ذكرت ربى * فهل انسى فاذكر ما نسيت . آن عزيز وقت خويش در مناجات گويد : - خداوندا ! يادت چون كنم كه خود در يادى و رهى را از فراموشى فريادى ، يادى و يادگارى ، و دريافتن خود يارى ، خداوندا هر كه در تو رسيد غمان وى برسيد ، هر كه ترا ديد جان وى بخنديد . بنازتر از ذاكران تو در دو گيتى كيست ؟ و بنده را اوليتر از شادى تو چيست ؟ اى مسكين تو خود ياد كرد و يادداشت وى چه شناسى ! سفر نكردهء منزل چه دانى ! دوست نديدهء از نام و نشان وى چه خبر دارى ؟ معبود خودى و عابد خويشتنى * زيرا كه براى خود كنى هر چه كنى اگر بجان خطر كى با خطر شوى ، و گر روزى بكوى حقيقت گذر كنى وز انجا كه سرست او را ياد كنى آن بينى كه - لا عين رأت و لا اذن سمعت و لا خطر على قلب بشر » يك بار بكوى ما گذر بايد كرد * در صنع لطيف ما نظر بايد كرد گر گل خواهى بجان خطر بايد كرد * دل را ز وصال ما خبر بايد كرد و فى بعض كتب اللَّه - عبدى ! ستدكرنى اذا جربت غيرى انى خير لك ممن سواى ، بندهء من چون ديگران را بيازمايى و به بينى آن گه تو قدر ما بدانى ، و حق ما بشناسى ، يا چون نامهربانى ايشان بينى مهربانى و وفادارى ما دريابى ، و بدانى كه ما بر تو از همگان مهربان تريم ، و به كار آمده تر . - عبدى أ لم اذكرك قبل ان تذكرنى بندهء من يك نشان مهربانى ما آنست كه نخست ما ترا ياد كرديم ، پس تو ما را ياد كردى ، أ لم أحبّك قبل ان تحبّنى نخست من ترا خواستم پس تو مرا خواستى . عبدى ! ما استحييت منى اذ اعرضت عنى و اقبلت على غيرى ؟ فاين تذهب و بابى لك مفتوح